X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 01:15 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

قصاب خانه ی دنیا ! ...


چه بکش بکشی بود ما خبر نداشتیم ... و هنوز هم میکشند .. به هر بهانه ای .. حتی آزادی




در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است،
.
.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود:
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است،
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت.

احمد شاملو     
زمان ثبت : یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 07:19 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

یک چشم من از فراق


یک چشم من از فراق , جانانه گریست    چشم دیگرم حسود بود نگریست

چون روز وصال شد من ان را بستم            گفتم نگریستی نباید نگریست



زمان ثبت : جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 01:24 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

عشق و زمان!

عشق و زمان!



در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند:  ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.  همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: "آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"


ثروت گفت: "نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.

غرور گفت: "نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."

غم در نزدیکی عشق بود.  پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بیایم."

غم با صدای حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.  اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق، من تو را خواهم برد."

عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: "آن پیرمرد که بود؟"

علم پاسخ داد: "زمان"

عشق با تعجب گفت: "زمان؟!  اما او چرا به من کمک کرد؟"

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است."

گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که می هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می ورزند، زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست چرا که تنها زمان است که می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد.


زمان ثبت : پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 06:34 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

خودتان باشید


آخرین بار که به عشق و شور زندگی نهفته در وجود خود اجازه دادید تا بیرون آید و کمی بازیگوشی کند کی بود؟

آخرین باری که از بازی با بچه هایتان به همان اندازه ی آنها لذت بردید ، کی بود؟

آخرین باری که از زنده بودن خود به هیجان آمدید کی بود؟


نگران نباشید دیگران درباره شما چه فکر می کنند. به این فکر نکنید که آن چه را دوست دارید انجام بدهید چقدر عملی ، مفید ، یا موثر است. مضحک باشید ، عاشق باشید ، با شور و حال زندگی کنید . خودتان باشید .


باربارا دی آنجلیس     

زمان ثبت : چهارشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 05:07 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

فواید سوسک‌های منفور

فواید سوسک‌های منفور

لطفا نترسید ... کسی نره بالای صندلی .. نشینید رو کامپیوترتون ... کیبوردتون رو خرد نکنید ... چرا داد می زنید ... بابا شما نمی دونید همین سوسکهایی که شما ازشون متنفرید چه فوایدی دارن .. امیدوارم بعد از خوندنم این مطلب شبها در کنار سوکها بخوابید و با هم رفاقت جدیدی رو بدون حضور دمپایی شروع کنید ...

 سوسک که به عنوان حشره‌ای موذی و ناقل بیماری‌های گوناگون شناخته شده احتمالا در آینده برای نجات انسان از عفونت‌های میکروبی نقش مهمی ایفا خواهد کرد.

دانشمندان بریتانیایی در جریان پژوهشی جدید متوجه وجود آنتی‌بیوتیکی قوی در مغز سوسک‌ها شده‌‌اند. برای بسیاری از افراد بویژه خانم‌ها، حتی شنیدن نام "سوسک" کافی است تا از فرط انزجار چهره خود را درهم کشند. صحبت درباره سوسک تا به حال تنها با توصیفات منفی همراه بوده است. آن‌ها منبع آلودگی و ناقلان بیماری محسوب می‌شوند. اما پژوهشی جدید نشان می‌دهد که همین حشرات منفور اتفاقا می‌توانند برای انسان‌ها مفید باشند. ویژگی‌های مثبت سوسک‌ها دانشمندان بریتانیایی در دانشگاه ناتینگهام متوجه شده‌اند که در مغز سوسک‌ها و ملخ‌ها مولکول‌های قوی آنتی‌بیوتیکی وجود دارد. این مولکول‌ها قادر به محافظت بدن سوسک‌ها در مقابل میکروب‌های خطرناک هستند.

"سیمون لی" یکی از محققان دانشگاه ناتینگهام در زمینه میکروبیولوژی می‌گوید که آنتی‌بیوتیک موجود در مغز و بافت‌های عصبی دیگر در بدن سوسک‌ها در جریان تحقیقات آزمایشگاهی بیش از ۹۰ درصد از باکتری‌های MRSA و ای.‌کلی (E.colli) را از بین برده‌اند، بدون اینکه به سلول‌های بدن انسان آسیب برسانند. در مجموع ۹ ملکول در بدن این حشرات کشف شده که می‌توانند باکتری‌ها را نابود کنند. MRSA نوعی از باکتری‌های استافیلوکوکوس Staphylococcus است که عفونت‌های خطرناکی را در بدن ایجاد می‌کند و در برابر بیشتر آنتی‌بیوتیک‌ها مقاوم است. ای.‌کلی نیز باکتری عفونت‌زای دیگری است که یکی از علایم آن اسهال است. رمز توانایی سوسک‌ها برای زندگی در آلوده‌ترین مکان‌ها البته اینکه بدن سوسک‌ها خود توانایی تولید آنتی‌بیوتیک برای مبارزه با باکتری‌های موجود در محیط زندگی این حشرات را دارد برای دانشمندان غافل‌گیرکننده نیست.
"سیمون لی" در این باره می‌گوید: حشرات معمولا در محیطی آلوده و غیربهداشتی زندگی می‌کنند و باید با انواع و اقسام باکتری‌ها دست و پنجه نرم کنند. از این رو کاملا طبیعی است که بدن آنها سیستم دفاعی قوی برای مقابله با میکروب‌ها در اختیار داشته باشد.
در حال حاضر مولکول‌های کشف شده همچنان در آزمایشگاه تحت بررسی هستند. سیمون لی و همکارانش امیدوارند که در آینده از آنتی‌بیوتیک ‌موجود در بدن سوسک‌ها برای درمان بیماری‌های عفونی حاصل از MRSA و ای.‌کلی بتوان استفاده و آن را جایگزین داروهایی کرد که در حال حاضر برای مقابله با اینگونه بیماری‌ها استفاده می‌شوند و عوارض جانبی زیادی را به همراه دارند.


خانمها ببین یاد بگیرن .. اصلا هم ترس نداره
فقط کافیه برای یکبار هم شده امتحان کنید ...
زمان ثبت : دوشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 02:15 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

۱۰ حالت و رفتار عجیب انسان که هنوز علم از شرح علت آن ها ناتوان است


۱۰ حالت و رفتار عجیب انسان که هنوز علم از شرح علت آن ها ناتوان است


با وجود اینکه دانشمندان موفق به کسب افتخاراتی از جمله شکافتن اتم، فرستادن انسان به کره ماه و کشف DNA بدن ما شده اند، ولی هنوز بسیاری از رفتارها و حالتهای عجیب انسان وجود دارد که از توضیح علت آن ها عاجزند.

انسانی که دارای خصوصیاتی همچون هنر، رویا و بشر دوستی است، دارای خصوصیاتی از جمله موهای زائد، خجالت کشیدن وانگشت تو دماغ کردن نیز می باشد! در اینجا به ۱۰ مورد از آن موارد عجیب و بی پاسخ اشاره شده است.



سرخ شدن در اثر خجالت



داروین که یکی از معروفترین دانشمندان جهان است، تلاش بسیاری کرد تا از طریق سیر تکاملی توضیح دهد به چه علت در هنگام دروغ گفتن یا خجالت کشیدن قرمز می شویم و دیگران را از شرمندگی خود آگاه می سازیم. با این حال بعضی از مردم معتقدند که این حالت نشانه ضعف شخص و روبرو شدن با چنین مشکلی است.


خندیدن



اندورفین که موجب بهبود حالت درونی ما می شود، در اثر خنده ایجاد شده و دلیل کاملا موجهی دارد، ولی تحقیقات ۱۰ ساله ی دانشمندان، این دلیل موجه را نقش بر آب کرد و متوجه شدند که لطیفه ها و جک های پیش پا افتاده باعث ایجاد خنده بیشتری می شوند.


بوسیدن




در تعاریف علمی بوسیدن، ذکر شده که این عمل ممکن است ژنتیکی و وراثتی نباشد زیرا بسیاری از انسان ها از انجام آن امتناع می ورزند. اما بسیاری از نظریه ها، بوسیدن را با خاطرات تغذیه ای دوران نوزادی مرتبط دانسته و حاکی از اینست که انسان های اولیه فرزندانشان را از شیر می گرفتند و تنها از طریق دهانشان به آنها غذا می دانند که همین عمل موجب انتقال بزاق دهان و لذت بردن می شود.


رویا



براساس نظریات برخی از دانشمندان، رویا و خواب دیدن، بیان آرزوهای ضمیر نیمه هشیار ماست. اما این نظریات رد شده اند زیرا هنوز دلیل اینکه چرا چنین خیالات و تصورات عجیبی را می بینیم ، به طور دقیق کشف نشده است.


خرافات


عادت های غیرعادی ولی اطمینان بخش که از گذشته تا اکنون وجود داشته اند. برای مثال انسان های باستان از ناله شیر در چمن ها به عنوان حرکت باد سود می جسته اند. به نظر می آید که در بعضی جوامع، مذهب انگیزه خوبی برای خرافات بوده است.


انگشت در بینی کردن


انگشت در بینی


عادت زشت و ناپسند که بسیار رایج شده است و با اینکه بیرون راندن آن موشها (!) از بینی منفعت خاصی برای بدن ندارد، پس چرا بسیاری از مردم این کار را بطور میانگین چهار بار در روز انجام می دهند؟ البته برخی گمان می کنند که این عمل باعث تقویت سیستم دفاعی بدن می شود.



دوران بلوغ




در بین مخلوقات، به جز انسان، هیچ نوع حیوانی سالهای سخت و غیرقابل پیش بینی نوجوانی و بلوغ را تجربه نمی کند. برخی افراد معتقدند این دوران کمک می کند تا قبل از بالغ شدن، مغز انسان دوباره سازماندهی شود و شخص برای سالهای بعدی، مسئولیت پذیر شود.


بشر دوستی




کمک کردن به همنوع بدون هیچ چشم داشت و توقعی، از رفتارهای عجیب در سیر تکامل انسان است؛ که گاه به صورت گروهی انجام می شود و گاه فقط به خاطر لذت شخصی.


هنر



نقاشی، رقص، مجسمه سازی و موسیقی همگی از خصوصیات زیبای بشریت هستند که نشان دهنده والا بودن بعد انسان اند و می توان از آنها به عنوان ابزاری برای انتقال دانش یا تجربه استفاده کرد.


موی بدن



موهای نرم و نازک روی بدن و موهای ضخیم اندام های تناسلی بدن انسان ها، کاملا برعکس پستانداران است و دانشمندان بر این باورند که موهای زائد باعث ملایمت، ایجاد رایحه ای مطبوع و حفاظت در برابر خراشیدگی می شود



زمان ثبت : یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 05:01 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

مگسک

مگسک




سروان نامه محرمانه فرماندهی را تا کرد و گذاشت توی جیب لباس پلنگی اش و از سنگر زد بیرون. خط آرام بود و آفتاب عمود می تابید. رفت سمت سنگر کمین. سرباز دستش را برد تا لبه کلاه آهنی.

   گفت: «چه خبر؟»

   سرباز گفت: «خیلی آرامه، قربان! شاید ...».

   سروان لبخند زد: «یعنی مشکوکه، ها؟».

   سرباز گفت: «بله، قربان!». .....

   سروان دست گذاشت روی شانه سرباز و چند بار آرام فشار داد و لبخند زد. سرباز نتوانست به چشم های سروان نگاه کند و زل زد به مگسک تفنگ.

   سروان گفت: «می دونی ازت خوشم می یاد؟»

   سرباز تند نگاهی انداخت به چشم های سروان و دوباره خیره شد به مگسک تفنگ.

   سروان گفت: «تعجب می کنی، نه؟»

   سرباز سکوت را بی احترامی می دانست. گفت: «نه، قربان!»

   سروان زد روی شانه سرباز: «حق داری که تعجب کنی البته ... البته من هم ناچار بودم. من خیلی به حرف هات فکر کردم. با خودم گفتم خب این سرباز با اینکه چند سال از من کوچک تره ولی سؤال خوبی پرسیده. واقعاً ما توی خاک ایران چه می کنیم؟»

   سرباز به من و من افتاد: «اشتباه کردم، قربان! من دیگه ...».

    سروان خندید: «نه، ابداً. من اشتباه کردم ...».

   نوک سبیلش را جوید: «می خوام کمکت کنم که فرار کنی» و اشاره کرد به رو به رو.

   چشم های سرباز داشت از حدقه می زد بیرون: «قر...قر...قربان!»

   سروان تفنگ را از دست سرباز گرفت: «همین الان» و نگاهش را گرداند به سرتاسر خط: «بهترین وقته».

   سرباز که کمی فاصله گرفت، سروان نوک مگسک را تنظیم کرد روی گردنش و سکوت خط را شکاند. سرباز به رو افتاد روی رمل های گرم و داغ. چند بار پوتینش روی رمل ها کشیده شد و تمام.

   سروان نامه تا شده را از جیب لباس پلنگی اش بیرون آورد و بوسیدش و بی آنکه بازش کند، گذاشت سر جایش. متن نامه را از حفظ بود:

   «هر نظامی ای که بتواند هر فرد در حال فرار به سوی دشمن را به قتل برساند و جسدش را تحویل دهد، توسط فرماندهی لشکر به یک درجه بالاتر ... . فرماندهی لشکر ... عمیدالرکن ماهرالرشید».



زمان ثبت : یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 02:15 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

40 عادت انسان های بسیار موفق

چهل عادت انسان های بسیار موفق





1- فرصت هایی را می بینند و پیدا می کنند که دیگران آنها را نمی بینند.

2- از مشکلات درس می گیرند، در حالی که دیگران فقط مشکلات را می بینند.

3- روی راه حل ها تمرکز می کنند.

4- هوشیارانه و روشمندانه موفقیت شان را می سازند، در زمانی که دیگران آرزو می کنند موفقیت به سراغ شان آید.

5- مثل بقیه ترس هایی دارند ولی اجازه نمی دهند ترس آنها را کنترل و محدود کند.

6- سوالات درستی از خود می پرسند. سوال هایی که آنها را در مسیر مثبت ذهنی و روحی قرار می دهد.

7- به ندرت از چیزی شکایت می کنند و انرژی شان را به خاطر آن از دست نمی دهند. همه چیزی که شکایت کردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسیر منفی بافی و بی ثمر بودن است.

8- سرزنش نمی کنند (واقعا فایده اش چیست؟) آنها مسوولیت کارهایشان و نتایج کارهایشان را تماما به عهده می گیرند.

9- وقتی ناچارند از ظرفیتی بیش از حد ظرفیت شان استفاده کنند همیشه راهی را برای بالا بردن ظرفیت شان پیدا می کنند و بیشتر از ظرفیت شان از خود توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو کارآمدتری استفاده می کنند.

10- همیشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامی که اغلب افراد در حال استراحت هستند آنها برنامه ریزی می کنند و فکر می کنند تا وقتی که کارشان را انجام می دهند استرس کمتری داشته باشند.

11- خودشان را با افرادی که با آنها هم فکر هستند متحد می کنند. آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یک گروه بودن را می دانند.

12- بلندپرواز هستند و دوست دارند حیرت انگیز باشند. آنها هوشیارانه انتخاب می کنند تا بهترین نوع زندگی را داشته باشند و نمی گذارند زندگی شان اتوماتیک وار سپری شود.

13- به وضوح و دقیقا می دانند که چه چیزی در زندگی می خواهند و چه نمی خواهند. آنها بهترین واقعیت را دقیقا برای خودشان مجسم و طراحی می کنند به جای اینکه صرفا تماشاگر زندگی باشند.

14- بیشتر از آنکه تقلید کنند، نوآوری می کنند.

15- در انجام کارهایشان امروز و فردا نمی کنند و زندگی شان را در انتظار رسیدن بهترین زمان برای انجام کاری از دست نمی دهند.

16- آنها دانش آموزان مدرسه زندگی هستند و همواره برای یادگیری روی خودشان کار می کنند. آنها از راه های مختلفی مثل تحصیلات آموزشگاهی، دیدن و شنیدن، پرسیدن، خواندن و تجربه کردن یاد می گیرند.

17- همیشه نیمه پر لیوان را می بینند و توانایی پیدا کردن راه درست را دارند.

18- دقیقا می دانند که چه کاری باید انجام دهند و زندگی شان را با از شاخه ای به شاخه ای دیگر پریدن از دست نمی دهند.

19- ریسک های حساب شده ای انجام می دهند؛ ریسک های مالی، احساسی و شغلی.

20- با مشکلات و چالش هایی که برایشان پیش می آید سریع و تاثیرگذار رو به رو می شوند و هیچ وقت در مقابل مشکلات سرشان را زیر برف نمی کنند. با چالش ها روبه رو می شوند و از آنها برای پیشرفت خودشان بهره می برند.



ادامه مطلب ...
زمان ثبت : پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 06:53 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

بزرگ ترین استخر جهان


بزرگ ترین استخر جهان در سن آلفونسو دل مارس ساخته شد . این استخر در مساحتی بیست هکتاری احداث  و دارای طول حدودا ۱۰۰۰ متر می باشد . این استخر که به یکی از جاذبه های توریستی شیلی تبدیل شده با هزینه ای بالغ بر ۲ میلیارد دلار ساخته شده و هزینه نگهداری سالیانه آن ۴ میلیون دلار می باشد. این استخر که دارای طراحی زیبا و منحصربفردی می باشد عمقی حدود ۳۵ متر و  گنجایش ۶۶ میلیون بشکه آب  دارد که قایق رانی و کشتی های کوچک را در آن میسر کرده است . در زیر تصاویری از این استخر زیبا که به تازگی بعنوان بزرگترین استخر جهان  در کتاب رکوردهای گنیس ثبت شده است مشاهده نمایید.



ادامه مطلب ...
زمان ثبت : سه‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 09:05 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

نامزد خوشگل من!

نامزد خوشگل من! توصیه میکنم حتما بخونید ... :قلب


اسفند 1364
تهران – بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8


یکی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدودا 17 سال سن داشت و آن‌طور که خودش می‌گفت، از خانواده‌ای پول‌دار و بالاشهری بود. همواره آرایش غلیظی می‌کرد و با ناخن‌های بلند لاک‌زده می‌آمد و ما را پانسمان می‌کرد. با وجودی که از نظر من و امثال من، بدحجاب و ناجور بود، ولی برای مجروح‌ها و جانبازها احترام بسیاری قائل بود و از جان و دل برای‌شان کار می‌کرد. با وجود مدبالا بودنش، برای هم‌اتاقی شیرازی من لگن می‌آورد و پس از دستشویی، بدن او را می‌شست و تر و خشک می‌کرد.

جانباز

یکی از روزها من در اتاق مجروحین فک و دندان بودم که ناهار آوردند. گفتم که غذای من را هم همین جا بدهند، ولی آن خانم پرستار مخالفت کرد و گفت: تو بهتره بری اتاق خودت غذا بخوری ... این‌جا برات خوب نیست.
با این حرف او، حساسیتم بیشتر شد و خواستم که آن‌جا غذا بخورم، ولی او شدیدا مخالفت کرد. دست آخر فقط اجازه داد که برای چند دقیقه موقع غذا خوردن آنها، در اتاق‌شان باشم، ولی غذایم را در اتاق خودم بخورم. واویلایی بود. پرستار راست می‌گفت. بدجوری چندشم شد. آن‌قدر هورت می‌کشیدند و شلپ و شولوپ می‌کردند که تحملش برای من سخت بود، ولی همان خانم پرستار بالاشهری، با عشق و علاقه‌ی بسیار، به بعضی از آنها که دست‌شان هم مجروح بود، غذا می‌داد و غذا را که غالبا سوپ بود، داخل دهان‌شان می‌ریخت.

یکی از روزها، محسن - از بچه‌های تند و مقدس‌مآب محل‌مان - همراه بقیه به ملاقات من آمده بود. همان زمان آن پرستار خوش‌تیپ! هم داشت دست من را پانسمان می‌کرد. خیلی مؤدب و با احترام، خطاب به محسن که آن¬‌طرف تخت و کنار کمد بود، گفت:
- می‌بخشید برادر ... لطفا اون قیچی رو به من بدین ...
محسن که می‌خواست به چهره‌ی آرایش کرده و بدحجاب او نگاه نکند، رویش را کرد آن طرف و قیچی را پرت کرد طرف پرستار. هم پرستار و هم بچه‌ها از این کار محسن ناراحت شدند. دستم را که پانسمان کرد، با قیافه‌ای سرخ از عصبانیت، اتاق را ترک کرد و رفت. وقتی به محسن گفتم که چرا این‌جوری برخورد کردی؟ او که با احترام با تو حرف زد، گفت:
- اون غلط کرد... مگه قیافه‌شو نمی‌بینی؟ فکر می‌کنه اومده عروسی باباش ... اصلا انگار نه انگار این‌جا اتاق مجروحین و جانبازاست ... اینا رفته‌ان داغون شده‌ان که این آشغال این‌جوری خودش رو آرایش کنه؟
هر چه گفتم که این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت می‌کرد و القاب زشت نثارش کرد. حرکت محسن آن‌قدر بد بود که یکی دو روز از آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان ما آمد. رفتم دم بخش پرستاری که رویش را کرد آن طرف. هر‌طوری بود، از او عذرخواهی کردم که با ناراحتی و بغض گفت:
- من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم که به‌م می‌گه آخه دختر، تو مگه دیوونه‌ای که با این سن و سال و این تیپت، می‌ری مجروحینی رو که کلی از خودت بزرگ‌ترن، تر و خشک می‌کنی و زیرشون لگن می‌ذاری و می‌شوری‌شون؟ بخش‌های دیگه التماسم می‌کنند که من برم اون‌جاها، ولی من گفتم که فقط و فقط می‌خوام در این‌جا خدمت کنم. من این‌جا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچ جا عوض نمی‌کنم. من افتخار می‌کنم که جانباز رو تمیز کنم. برای من اینا پاک‌ترین آدمای روی زمین هستند ... اون‌وقت رفیق شما با من اون‌جوری برخورد می‌کنه. مگه من به‌ش بی احترامی کردم یا حرف بدی زدم؟

هر‌طوری بود عذرخواهی کردم و گذشت.
شب جمعه‌ی همان هفته، داشتم توی راهرو قدم می‌زدم که صدای نجوای دعای کمیل شیخ حسین انصاریان و به دنبال آن گریه به گوشم خورد. کنجکاو شدم که صدا از کجاست. ردش را که گرفتم، دیدم از اتاق پرستاری است. همان پرستار خوش‌تیپ و یکی دیگر مثل خودش، کنار رادیو نشسته بودند و دعای کمیل گوش می‌دادند و زارزار گریه می‌کردند.

یکی از روزهای نزدیک عید نوروز، جوانی که نصف چهره‌اش سوخته بود و صورت خودش هم چون بچه‌ی آبادان بود، سیاه بود و تیره، به بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با احترام و خودمانی حرف می‌زد. وقتی او داشت دست من را پانسمان می‌کرد، جوان هم کنار تختم بود. برایم جالب بود که بفهمم او کیست و با آن دختر چه نسبتی دارد. به دختر گفتم:
- این یارو سیاه‌سوخته فامیل‌تونه؟
که جا خورد، ولی چون می‌دانست شوخی می‌کنم، خندید و گفت:
- نه‌خیر ... ولی خیلی به‌م نزدیکه.
تعجب کردم. پرسیدم کیست که گفت:
- این نامزدمه.
جاخوردم. نامزد؟ آن هم با آن قیافه‌ی داغان؟ که خود پرستار تعریف کرد:
- اون توی جنگ زخمی شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچه‌ی آبادانه، ولی این‌جا بستری بود. این‌جا کسی رو نداشت. به همین خاطر من خیلی به‌ش می‌رسیدم. راستش یه جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. اونم می‌گفت که این با این قیافه‌ی سیاه خودش اونم با سوختگی روی صورتش، آخه چی داره که تو عاشقش شدی؟ هر جوری بود راضی‌شون کردم و حالا نامزد کردیم.

من که مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم، به کنایه گفتم:
- آخه حیف تو نیست که عاشق اون سیاه‌سوخته شدی؟
که این‌بار ناراحت شد و با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد. گفت:
- دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ‌‌ها ... اون از هر خوشگلی خوشگل‌تره

زمان ثبت : دوشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 08:35 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

تو را خبر از دل بی قرار باید و نیست


تو را خبر از دل بی قرار باید و نیست     غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم               فغان در کف من اختیار باید و نیست



زمان ثبت : جمعه 12 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 04:13 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

ناجی العلی Naji al-ali

ناجی العلی  Naji al-ali




ناجی العلی کاریکاتوریست مبارز و شهیر فلسطینی است که زندگی و حیات خود را صرف مبارزه در راه آرمان فلسطین نمود وی خالق حنظله یعنی همان کودک پا برهنه فلسطینی است که در طرح هایش نظاره گر تمام جنایات صهیونیستها و مظلومیت مردم فلسطین است که البته همین حنظله نیز پس از مرگ خالق خود الهام بخش بسیاری از کاریکاتوریستها و طراحان مبارز و پایبند به آرمان فلسطین شد.


ناجی سلیم حسین العلی، در سال 1936 در روستای الشجره واقع در الجلیل شمالی در فلسطین متولد شد. در سال 1948 خانواده ناجی العلی به همراه اهالی روستا به سوی لبنان (بنت جبیل) رانده و پس از آن به اردوگاه «عین الحلوه» در شرق شهر صیدا پناهنده شدند. در سال 1957 پس از آنکه در رشته مکانیک دیپلم گرفت به عربستان سعودی رفت و دو سال آنجا بود و در همین زمان در اوقات فراغت شروع به طراحی کرد.

وی طی سالهای 1960 -1961 به همراه چند تن از دوستانش در جنبش ملّیّون عربستان نشریه‌ای سیاسی به نام الصرخه ( فریاد) را به شکل دستنویس منتشر کرد و سپس در سال 1960 به مدت یک سال وارد آکادمی طراحی لبنان شد اما به دلیل تحت تعقیب بودن از سوی پلیس لبنان، دوره‌ی تحصیلی او ناتمام ماند و باقیمانده‌ی سال تحصیلی اش را در زندانهای پادگانهای لبنان بازداشت بود. پس از آزادی روانه شهر صور شد و 3 سال در مدرسه الجعفریه، متعلق به شیعیان این کشور با«امام موسی صدر» همکاری کرد و در این مدرسه به تدریس پرداخت. سپس در سال 1963 به کویت رفت و در مجله «الطلیعه» این کشور تحت عناوین طراح و خبرنگار و با هدف جمع‌آوری پول برای تحصیل هنر در قاهره یا ایتالیا مشغول به کار شد. تا پایان سال 1975 در روزنامه «السیاست» کویت کار کرد و در این سالها شخصیت معروف حنظله را در طرحهایش آفرید و ریاست انجمن کاریکاتوریستهای عرب را نیز در سال 1979 به دست آورد. طرحهای ناجی العلی در دهها نمایشگاه در جهان عرب و کشورهای جهان به نمایش درآمد. 3 کتاب از گزیده طرحهایش طی سالهای 1976، 1983 و 1985 منتشر شد. ناجی آماده انتشار چاپ کتاب چهارم بود که مهلت نیافت. وی در طول زندگی اش بیش از 40 هزار کاریکاتور منتشر کرد و دو سال پیاپی(1979 و 1980) برنده‌ی جایزه نخست نمایشگاه هنرمندان عرب شد. روزنامه‌ی «آساهی» ژاپن، وی را از میان 10 کاریکاتوریست برجسته‌ی جهان به عنوان نفر اول برگزید.



ساعت حدود سه بعد از ظهر روز22 جولای 1987 در یکی از خیابان‌های مرکز لندن، جوانی مشغول تعقیب یک کاریکاتوریست است. کاریکاتوریست تازه از ماشین پیاده شده و سوئیچ ماشینش را هنوز در دست دارد. جوان هم اسلحه‌ای بیرون می‌آورد. سوئیچ در دست کاریکاتوریست می‌چرخد، ثانیه‌هایی شاید سکوت خیابان ایفز را فرا گرفته است. جوان گلنگدن را قبلاً کشیده و اسلحه را بالا می‌آورد. شاید کاریکاتوریست سایه‌ی سیاهی را که به او نزدیک می‌شد، حس می‌کرد. سوئیچ... اسلحه... سوئیچ... اسلحه... سوئیچ... ماشه... و جوان به سمت کاریکاتوریست شلیک می‌کند. گلوله هوا را می‌شکافد و بر تن کاریکاتوریست می‌نشیند و گلوله‌های دیگر پشت سر هم، سکوت خیابان ایفز را می‌شکنند.
کاریکاتوریست روی زمین می‌افتد و خونش پیاده‌رو را سرخ می‌کند. سوئیچ همچنان در دستان او غرق در خون است. پنج هفته بعد در 29 اگوست، کاریکاتوریست پس از دست و پنجه نرم کردن با مرگ و در کما – در چنین روزهایی - روی تختی در بیمارستان لندن جان می‌سپارد. او ناجی سلیم العلی، هنرمند و کارتونیست فلسطینی و خالق کاراکتر حنظله است. او غم‌انگیزترین و سیاه‌ترین کاریکاتورهای جهان را کشیده است. حنظله، یتیم می‌شود.


زمان ثبت : پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 02:19 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

حضرت علی (ع) از دیدگاه شریعتی



درد علی (ع) دو گونه است: یک درد، دردی است که از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌کند و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمه‌های شب خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردی می‌گرییم که از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌کند. اما این درد علی (ع) نیست، دردی که چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، «تنهایی» است که ما آن را نمی‌شناسیم!


دکتر شریعتی              

زمان ثبت : سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 09:13 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

محتاج دعاییم


شب عفو است محتاج دعایم      زعمق دل دعایی کن تو برایم

اگر امشب به معشوقت رسیدی      خدا را در میان اشک دیدی

کم هم جای او ما را صدا کن    بگو یارب فلانی رو سیاه است

دو دستش خالی و غرق گناه است




التماس دعا              

زمان ثبت : دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 05:06 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

شهادت حضرت علی (ع)


بی علی دنیا ندارد اعتبار      وای بر ما وای بر روزگار


تسلیت میگم شهادت حضرت علی (ع) رو به همه مسلمانان و شیعیان جهان ...


امشب سر مهربان نخلی خم شد     در کیسه نان به جای خرما غم شد

در خانه ای دور بیوه ای شیون کرد            همبازی کودک یتیمی گم شد





زمان ثبت : یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 03:59 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

یک عکس خانوادگی، یک دزد بدشانس


500x_photobomb-pursesnatcher.jpg


این یکی از عکس هایی است که می توان گفت در بهترین زمان ممکن گرفته شده. این خانواده تصمیم گرفتند عکس یادگاری دست جمعی بگیرند. برای همین آقای ‪"‬میر‪"‬ دوربین را روی سه پایه قرار داد و تنظیم آن را روی عکس برداری خودکار ۱۰ ثانیه ای گذاشت. ‏ 
‏ 
بعد از گرفتن عکس آنها متوجه شدند که کیف آنها و فرزندانشان شامل کیف های پول، کارت اعتباری به همراه آی پد و وسایل جانبی دوربین به سرقت رفته است. ‏ 

‏ 


500x_purse-thief.jpg


اتفاق خوبی نبود اما زمانی که عکس گرفته شده را نگاه می کنند متوجه میشوند که دوربین کانن G7 آنها درست در لحظه مناسب عکس آقای سارق را گرفته است. بقیه داستان به سرعت رخ داده. آنها با پلیس تماس می گیرند و مشخصات ظاهری سارق را در اختیار انها قرار میدهند. چند دقیقه بعد پلیس این فرد را که هنوز همان اطراف بوده است دستگیر می کند. ‏ 
‏ 
حالا این آقای دزد بدشانس در زندان است و احتملا خودش را یکی از بدشانس ترین دزدهای دنیا میداند.
زمان ثبت : جمعه 5 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 02:38 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

قدسی قاضی نور

قدسی قاضی نور



ماه را نشانه رفتند
آواز را نشانه رفتند
پرواز را نشانه رفتند
دیگر چه مانده برای خیالبافی ما ؟!


امروز میخوای به فرمایش یکی از دوستان از قدسی قاضی نور نقاش و نویسنده و شاعر معاصر بنویسم .. منم شناختی از ایشون نداشتم و کلا یه جمع بندی اینترنتی از زندگی و آثار ایشون رو براتون میگذارم .. من که از بعضی شعرهاش خیلی لذت بردم و میدونم شما هم همین عقیده رو خواهید داشت .


دانلود کنید کتابی از زندگینامه کوتاه قدسی قاضی نور و هایکوهایی گلچین شده از ایشون




هزار سال عمر لاک پشت
درون لاک تاریکش
به یک لحظه پرواز پروانه
نمی ارزد
که با تمام کوتاهی
در خاطرات جنگل سبز جاودانه می ماند



میان این همه قفل

تو کلیدی!

میان این همه دیوار

تو پنجره ای! بین این همه چشم

تنها٬ نگاه تو٬ حرف تازه است!

زمزمه کن! شهر در اشغال سکوت است





چه فرق می کند
در ابتدای راه باشم
یا در انتهای راه
وقتی به تو ختم نمی شود!


زمان ثبت : چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 04:40 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

می ترسم ...



می ترسم , از همه آدمهای دوروبرم , آنچنان که نگاهم می کنند




زمان ثبت : دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 01:55 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : علی اکبر
عنوان :

در راهروی بیمارستان

در راهروی بیمارستان


مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب.
در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود.
مرد نفسش را در سینه حبس می کند.
دکتر به سمت او می رود.
مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند.

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم.
اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده.
ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم ...
باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی
روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی ...
اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده ...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد.
سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.
دکتر: هه ! شوخی کردم ... زنت همون اولش مُرد !!!!!